|
نشتي دارد چكه مي كند سرعت مي گيرد فواره مي زند مي گويد: سرخي تو از من ... سپيدي چشم هاي من از تو نترس... از تو سر مي رود چشم هايت سپيد مي شود اما در سر ِ من مي جوشد
بال هاي كبوتر در مردم چشم هايت پرررررررر عروس شدي دختر مبارك باشد سوراخ شده قلبش خون نشت مي كند روي آسفالت سرخي لاله از تو ... ... ... ... منادي فرياد مي كند: ندااااا بيا... مي رود...
+ Wed 1 Jul 2009 Mr Horror |
انگشت هام سرخند چشم هام سرخ تر به رنگ هر تار مويم مثل دندان هايم و دهاني كه طعم گوشت انسان مي دهد و حتي افكارم، كه آغشته است، به كثافت ِ سرخ ِ نگاه هاي يك هرزه و رنگ ديوارهاي خوابگاه شبانه ام و حتي شيارهاي گردن هم خوابه ام حتي نفس ها هم رنگ دارند سرخ، سرخ، سرخ و من مدام پر و خالي مي شوم از لذتي همراه با عذاب لذت يك آغوش گرم شبانه و عذاب سرخ ِ دست هايي آلوده به خون، خون ِ زني به نام رقيب كه آينه ي اتاقم را سر تا پا لكه دار كرده + Sat 18 Apr 2009 Jittery lady |
سياهي ِ اشك و رد ريمل روي گونه سياهي ِ پريشاني گيس و طوفان سياهي ِ برق نگاه و خانه ي سوخته سياهي ِ دل گرفته و شب هاي تنهايي و اين همه سياه و سياه و سياه مي شود من، روزگار ِ من، عاشقانه هاي من، مي شود: مردي با يك دنيا آه در ميانه ي سياهي ها گم شده ام كسي، نقطه ي عطفي، روشنايي اي، چيزي در اين سياهه ي سياه ِ من مي بيند؟ + Sat 21 Feb 2009 Mr Horror |
سال هاست، تاوان اسارت به چشماني را مي دهم كه هميشه ي شب ها، اميد ديدارش را دارم نه يك بار كه روزهاي متمادي كنارم بود و نديده انگاشتمش و اكنون، تنها چيزي كه مرا راه مي برد بدون اعتراف به شكست، غرور است و ظاهري كه سخت ترين طوفان ها هم شكستنش را هنوز نتوانسته اند! امروز اين من نيستم كه لب گشوده ام به سخن كه كسي درون من است فريادش را خاموش نمي توانم كرد طاقتش به طاق رسيده و توانش به ناتواني اين من ِ امروز تمام روزهاي خوش ديروز را دیشب در خواب ِ بلندي ديدم، نامش را مي گذارم كابوس! + Sat 31 Jan 2009 Jittery lady |
بانو* راست مي گفت اين زمستان، آن قدر جَنم نداشت كه خودي بتكاند و جماعتي را لا اقل يكروز خانه نشين كند پاي منقل زير ِ كرسي بانو راست مي گفت پاييزش هم امسال آن قدر زرد نشد كه از من يا هر بي احساس ديگري دو قطره اشك ِ مردانه بگيرد بانو راست مي گفت عشق هم حتي آن قدر جربزه نداشت كه كسي را كه بايد، از دورادور جهان به نزديكي ِ بازوهاي من بكشاند بانو راست مي گفت اين زندگي بعد از 30 سالگي ديگر زندگي نمي شود. * بانو: Jittery lady + Wed 28 Jan 2009 Mr Horror |
توطئه دسیسه دست به یکی چیزی مثل همین... این را درک می کنم، با همان حسي كه زلزله بم را يك روز قبل به دلم انداخت يا همان حسي كه مرگ مادر بزرگ را خبر داد، يك هفته قبل از رفتنش؛ جماعتی در حال دسیسه هستند من آن را حس مي كنم و اين جماعت اين حس را ناديده گرفته اند، خواب شيرين هر شبِ من كابوس فرداهايتان مي شود نكنيد! شب هايتان را سياه نكنيد! :: اینجا کثیف ترین نقطه ی دنیاست، خواهر و برادر را شنيده ام به هم خيانت مي كنند، همكار و دوست و آشنا را انتظاري نيست! + Tue 27 Jan 2009 Mr Horror |
قطره... قطره... مي ريزد، تماشايش مي كنم لذتي دارد مثل شنيدن ِ يك بار دوستت دارم، همان طور كه اول گرمي، بعد سردت مي شود تكيه زدن به ديوار و سُر خوردن تا كفِ زمين ِ يخ كرده مي شود چاشني اش، رنگش را دوست دارم پاشيدنش هم زيباست حالا نوبت آن يكي ست تيزي تيغ روي مچ ِ دست چپ، مي دانم كه در اين سياهي محض چشم هايم كماكان مي درخشند در تلالوءِ برق تيغ تيز... مثل درخشش ِ چشم هاي روباه مكار صحرايي دوباره سرد مي شوم داغ مي شوم و با لذت نگاه مي كنم چِك چِك... اينجا چه سرماي مطبوعي دارد، رزهاي سپيد، رنگ مي گيرند، سرخ! يادگاري هايت حالا رنگ عشقند و تمام... + Sun 25 Jan 2009 Jittery lady |
می گفت: «می خواهم بسوزم پای تو» ... گفتم: تنها وقتی مست عشقم باور این جمله تنها کمی، (تنها کمی)... برایم امکان پذیر است دیگر سال هاست مستی از سرم پریده خماری چشم ُ پریشانی گیسو وُ خَم کمان آرش در ابرو وُ ناز صدای رعشه بر انگیز در ۳۰ سالگیُ چین و شکن کمر و اندامُ کشیدگی ناخن شستت به سرخی ... نه... سال هاست مست عشق نیستم بی خیال، من پاسوز نمی خواهم. :: (فقط یک نوشته ی خام بدون هیچ ویرایش.) + Fri 23 Jan 2009 Mr Horror |
زن سكوت كرده بود من براي اولين بار در تمام زندگي معناي واقعي ترس را فهميدم زن سكوت كرده بود زني كه پيش از اين يا گريه مي كرد يا مي خنديد يا مدام حرف مي زد طوفاني در راه است زن سكوت كرده. + Tue 20 Jan 2009 Mr Horror |
قاب هاي شكسته ميخ هاي روي ديوار ... تصاوير زيباي قاب ها زنده مي شدند و وحشيانه، خنده هاي مستانه سر داده بودند؛ ديوارها به هم نزديك تر مي شد ميخ ها بر تنم خنجر و هيچ كس كه فريادم را بشنود تكرار شبانه هاي نا آرام و روح ِ سرگردان بانوي وحشت! اين است تقدير من. :: از همراهي دوباره با Horror عزيز خيلي خوشحالم: (Jittery lady) + Sat 17 Jan 2009 Jittery lady |
این نفس کشیدن ِ سخت، چیست که مرا می کُشد در امتداد تاریخ می کِشد در راستای مرگ می کُشد... می کِشد... می کُشد... می کِشد... + Thu 15 Jan 2009 Mr Horror |
مردی آرام و متین چهارشانه و قد بلند با ظاهری آراسته اما چهره سراسر غم منتظر بودم جلوی در ساختمان تا، کسی بیاید با هم برویم... مرد غریبه آرام بیرون خزید سوار ماشین شد و رفت اما همان چند لحظه چشم در چشم شدنمان و من هنوز در اندیشه که آن همه غم و خستگی چرا باید تمام پیشانی مرد جوان را این چنین به جنگ روزگار ببرد غم عاطفی؟ درگیری مالی، شریک دزد، زن خیانت کار، رفیقه ی مسافر، مادر بیمار، خواهر بیوه، و یا تضاد فلسفی عمیق با این روزگار تلخ و شیرین... کدام؟ + Tue 13 Jan 2009 Mr Horror |
نفس بكش ها كن حرارت بده خون در رگ هاي زندگي به نقطه اي زير صفر رسيده در اين زمستانِ سوزناك سر نا آرامم سوداي گرماي نفس هايت را دارد نفس بكش ها كن حرارت بده. + Tue 13 Jan 2009 Mr Horror |
خستگی ... دنیا خسته ام کرده دختران هرزه گو مردان بی افق زنان نامتعلق کودکان بیش از حد بزرگ دنیا دارد انتقام می گیرد انتقام شنای مخالف آب را فعلا خسته ام فردا شاید نه به گمانم فردا روز ایستادگی ست امشب نه! + Mon 12 Jan 2009 Mr Horror |
دست هايم را شستم خشك كردم نِشستَم قهوه ي داغ آرامش را سر بكشم اما دست هايم هنوز خيس است دست هايم هنوز سرخ است تا ديروز سرخي لب هايت رهايم نمي كرد، امروز سرخي خونت قهوه امروز كمي شيرين تر است، از هميشه انگشت آغشته به تنت را در آن فرو كرده ام يادت را دوست تر دارم و لبخند آخرت را وقتي درد مي كشيدي. + Mon 12 Jan 2009 Mr Horror |
جنگل مرموز كدام شب حتي اگر دود سیگار سر پاييني نرود هرگز
امشب
+ Sun 11 Jan 2009 Mr Horror |
اسب وحشي! حس يك اسب وحشي را دارم، به هيچ چيز تعلق خاطر ندارم با يال باز و نبافته دشت و صحرا را به تاخت و تاز ميدوم ذهنم از همه چيز خالي ست، چيزي مرا پايبند نمي كند، چيزي درونم مي جوشد، مرا به رفتن مي خواند وقتي مي مانم بيقرارم من زندگي مي كنم به رسم خودم، آزاد و رها. + Sat 10 Jan 2009 Mr Horror |
اگر دود سیگارم یک بار هم که شده سر پایینی برود باور می کنم حتی برای یک بار تو نقش بازی نمی کنی لطفاً بس کن راه قلب من به روی تمام اشک های عالم بسته است. + Fri 9 Jan 2009 Mr Horror |
می گویند به گه خوردن افتاده شاعر بلانسبت! + Wed 7 Jan 2009 Mr Horror
انگشتانی جسور کلید هایی سپید + Wed 7 Jan 2009 Mr Horror
محکم روی حرف خودم ایستاده بودم حرفم جا خالی داد سرم به سنگ خورد از همان روز مغزم پاره سنگ می برد تقصیر من که نبود من فقط روی حرف خودم ایستاده بودم حالا به خاطر همین خرده سنگ های توی مغزم همین تو هی به من می گویی کله شق!! تقصیر تو بود! من که گفته بودم دوستت دارم. + Thu 1 Jan 2009 Mr Horror
دلتنگ که باشم، فرقی نمی کند بهار باشد یا پاییز دلتنگ که باشم، عصر روزهای زمستان هم از جهنم بدتر است این روزها پنهان شده ام لابهلای خطوط چیزی شبیه شعر خودم را به نشناختن زده ام تا تنهایی را با من عاشقانه تنهایی کنم این روزها روزهای عجیبی ست روزهای آخر بازی روزهای خستگی این روزها فرقی نمی کند دیگر هیچ چیز فرق نمی کند. + Tue 30 Dec 2008 Mr Horror
ابری سیاه آسمانی تیره No Horror + Mon 22 Dec 2008 Mr Horror
از عشقی بی پایان
+ Mon 22 Dec 2008 Mr Horror
حرفی کهنه٬ خانه ای تازه
+ Sun 21 Dec 2008 Mr Horror
|
| ||||||